نمایش تبلیغ
 
ساخت وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگها
 

ثبت نام رئيس ستاد رايحه خوش خدمت در دوره دكتري

پي‌نوشت ۱: شنبه بايد برم انتخاب واحد ترم جديد. كلي ذوق و شوق داشتم اما...

پي‌نوشت ۲:به چه شوقي به چه ذوقي دگر اين ره بسپارم...

نوشته : Anahid در ساعت 12:55 روز چهارشنبه، 14 شهريور، 1386


دخترم جرالدين، از تو دورم. ولي يك لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود. تو كجايي؟ در پاريس، روي صحنه تتاتر پر شكوه " شانزليزه "...؟ اين را مي دانم و چنان است گويي در اين سكوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را مي شنوم. شنيده ام، نقش تو در اين نمايش پرشكوه، نقش دختري زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار شده  است.

جرالدين در نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياري داد بنشين و نامه ام را بخوان.

من پدر تو هستم. امروز نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تماشاگران، گاهي تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولي گاهي هم به روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن؛ زندگي مردم را تماشا كن؛ زندگي آنان كه با شكم گرسنه و در حالي كه پاهايشان از بينوايي مي لرزد و هنرنمايي مي كنند. من خود يكي از ايشان بوده ام.

جرالدين، دخترم، تو مرا درست نمي شناسي، در آن شبهاي بس دور، با تو قصه ها گفتم؛ آن هم داستاني شنيدني است.

داستان آن دلقك گرسنه كه در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه مي گيرد داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام. من درد نابساماني را كشيده ام و از اينها بالاتر من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند و سكه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمي كند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند حرفي نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است: "چاپلين "

جرالدين دخترم، دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني دنياي هنر پيشگي و موسيقي است. نيمه شب آن هنگام كه از سالن پرشكوه "شانزليزه " بيرون مي آيي، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن. حال آن راننده تاكسي كه تو را به منزل مي رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه نداشت مبلغي پنهاني در جيبش بگذار. به نماينده  خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد. اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب آن را بفرستي.

 دخترم جرالدين، گاه و بيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه كن. زنان بيوه كودكان يتيم را بشناس و دست كم روزي يك بار بگو: من هم از آنان هستم. تو واقعاً يكي از آنان هستي نه بيشتر.

 هنر قبل از آنكه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پاي او را مي شكند. وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را به  خوب مي شناسم. آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد كه قرنها  پيش زيباتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمايي مي‌ كنند. اما در آنجا از نور خيره كننده تئاتر "شانزليزه "خبري نيست.

دخترم جرالدين، چكي سفيد امضا  برايت  فرستاده ام كه هر چه دلت مي خواهد بگيري و خرج كني. ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج كني با خود بگو: سومين فرانك  از آن من نيست. اين مال يك مرد فقير و گمنام است كه امشب به يك فرانك احتياج دارد. جست وجو لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سكه براي تو حرف مي زنم   براي آن است كه از نيروي فريب و افسون پول اين فرزند بيجان شيطان خوب آگاهم. من زماني دراز در سيرك زيسته و هميشه و هر لحظه براي  بندبازان روي ريسماني نازك و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم، اين حقيقت را بگويم كه مردم برروي زمين  استوار و گسترده بيشتر از بندبازان ريسمان نا استوار سقوط مي كنند.

 دخترم جرالدين، پدرت با تو حرف نمي زند. شايد شبي درخشش گرانبها ترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و  آن شب است كه اين الماس آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است روزي كه چهره زيباي يك اشراف زاده بي بندو بار تو را بفريبد آن روز است كه بند بازي ناشي خواهي بود. هميشه بندبازان ناشي سقوط مي كنند.  از اين رو  دل به زر و زيور مبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه  مي درخشد اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يكدل باش و به راستي او را دوست بدار. معني اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام كه در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد. او از من بهتر معني عشق را مي داند. او براي تعريف "عشق " كه معني آن " يكدلي " است شايسته تر  از من است. دخترم هيچ كس و هيچ چيز ديگر در جهان نمي توان يافت كه شايسته آن باشد  دختري ناخن پاي خود را براي آن عريان كند.

برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است.

 حرف بسيار براي تو دارم ولي به وقت ديگر مي گذارم و با اين آخرين پيام نامه را پايان مي‌بخشم:

 انسان باش، پاكدل و يكدل؛ زيرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن،  بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بي عاطفه بودن است.

پدرت: چارلي چاپلين

نوشته : Anahid در ساعت 11:8 روز يكشنبه، 4 شهريور، 1386


خانه مادربزرگ را فروخته‌اند و ساعت بزرگ ديواري در منزل يكي از دايي‌هاست- آخرين دايي. گه گاه، در نيمه‌شبي بي‌خواب، تيك تاك موذي آن را در ته بالشم مي‌شنوم و مي‌دانم كه ‹‹اين ساعت بعد از ما هم خواهد بود›› و از سماجت عقربه‌هاي چرخان آن دلم مي‌گيرد و بعد، نزديك به روشنايي صبح عطري گوارا، مثل نفسي سبك و متبرك در اتاقم مي‌پيچد و نوازش دست هميشه مهربان گوهرتاج خانم را روي پيشاني‌ام حس مي‌كنم و دلم باز پر از ولوله‌هاي كودكانه مي‌شود.

مي‌دانم كه در نوازش اين دست آشنا حرفي قديمي خفته است؛ حرفي ساده و سالم و سبكبار، مثل آواز بازيگوش پري‌ها فراسوي تيك‌تاك دلهره‌انگيز ساعت‌هاي جهان...

عجيب به دل مي‌شينه خاطرات پراكنده‌ي گلي ترقي...

نوشته : Anahid در ساعت 13:30 روز شنبه، 23 تير، 1386


از روزي كه وارد اين دانشكده شدم همه چيزش برام عجيب بود. روحيه استادا، خونسردي دانشجوا و اوضاع و احوال فشل‎‎ دانشكده. از زمين تا آسمون با سيستم دانشكده دوران ليسانس فرق داره. اون سيستم با نظم و انضباط، استاداي اتوكشيده و شق و رق و موضوعيت درسي كه خونديم توي اون چهار سال و نيم كم تاثير نمي‌ذاره رو آدم و حالا اين آدم مرتب منظم كه اگه اوضاع كاري، درسي و زندگيش يه كم، فقط يه كم از خط‌كشي‌هاي مجاز بزنه بيرون زندگي براش جهنم مي‌شه به شدت داره به خونسردي و آرامش موجود تو اين دانشكده و آدماش حسودي مي‌كنه.

۴شنبه ۲ تا امتحان داشتم. يكي ۸:۳۰ صبح و يكي ۲ بعدازظهر. فرصتي بود بين دو تا امتحان كه بچه‌ها رو بيشتر ببينم و بشناسم. توي همچين موقعيتي تو دانشگاه سابق كتابخونه غلغله بود، نمازخونه داشت منفجر مي‌شد حتي توي سلف هم جا نبود. اما اينجا زندگي روال عادي خودش رو طي مي‌كرد. كتابخونه كه محل امتحان بود و نمي‌شد رفت. تو نمازخونه همه در حال تجديد قوا بودن و افقي. نمي‌تونستي راه بري چه برسه به اين كه بشيني و بساط كتاب پهن كني. توي سلف هم يه سري سرشون روي ميز خواب بودن، يه سري مشغول خوردن و حرف زدن و كمتر كسي كتاب و جزوه دستش بود.

خيلي در مورد اون روز فكر كردم. اين كه آسون گرفتن زندگي نعمت بزرگيه كه من تو اين سال‌ها خودم، خودم رو ازش محروم كرده بودم و حالا مي‌خوام به تلافي گذشته از خجالت خودم دربيام. دنبال راه‌هايي مي‌گردم كه كمكم كنه. راه‌هايي براي تثبيت آرامش، حفظ خونسردي، بالا بردن قدرت تحمل و صبر و اجازه ندادن به پارامترهاي محيطي كه روي اين تصميم اثر بذاره.

اگر كسي اين مسير رو تجربه كرده خوشحال مي‌شم منم راهنمايي كنه...

نوشته : Anahid در ساعت 13:30 روز شنبه، 9 تير، 1386


اول- از همه دوستانی که تو این مدت به اینجا سر زدن ممنون.

دوم- نبودنم فقط و فقط و فقط یه دلیل داشت اونم تنبلی. البته تنبلیه ناشی از خستگیِ کار و درس.

اما زندگی خوب و روون در جریانه. از دوم تا دهم امتحان دارم. بعد از امتحانا سعی می‌کنم تنبلی رو کنار بذارم... 

نوشته : Anahid در ساعت 8:38 روز چهارشنبه، 23 خرداد، 1386


شنبه سرِ کلاس تجزیه تحلیل سیستم استاد یه سخن نغز فرمودند واسه جماعتِ نگرانِ عدمِ وجودِ همسر. اینجا ذکر شود من بابِ رفعِ نگرانی (البته واسه بعضیا).

فرمودند: گل کلم تو فصلش کیلویی ۲۰۰ تومنه، ترشیش می‌اندازن می‌فروشن کیلویی ۱۰۰۰ تومن. خودتونو دستِ کم نگیرید...

نوشته : Anahid در ساعت 8:47 روز سه شنبه، 21 فروردين، 1386


یک نفس یاد خدا

یک سبد خاطرِ آسوده و شاد

یک بغل شبنمِ آرامشِ صبح

یک هزار آینه از جنس بلور

همه تقدیمِ تو باد.

سالِ نو بر همه دوستان دیده و نادیده مبارک. دعا برای آرامش، صلح و دوستی یادتون نره...

نوشته : Anahid در ساعت 11:2 روز دوشنبه، 28 اسفند، 1385


لطفا، اينجا رو با دقت بخونيد...

نوشته : Anahid در ساعت 15:54 روز جمعه، 18 اسفند، 1385


هر از گاهی یه تلنگر لازمه تا آدم یادش بیاد زمان چقدر زود می‌گذره.

وقتی زنگ زد و گفت نامزد کرده، خونشون رو فروختن و داره از ایران می‌ره خاطرات ۱۴- ۱۳ سال رفاقت از جلوی چشمم رژه رفت. قهر و آشتیا، شادی و غصه‌ها، همه و همه. خیلی سر به سر هم گذاشتیم، عمدا و سهوا همدیگرو اذیت کردیم اما قدر همدیگرم دونستیم.

هنوز نرفته ولی از همین الان دلم براش تنگ شده. برای خودش و برای دوستی‌مون. دلم می‌خواد اگه روزی گذرش این طرفا افتاد بدونه که همیشه دوستش دارم و نگرانشم. ببخشید نگرانشونم حالا دیگه شدن ۲ تا.

دوست همیشگیه من امیدوارم خوشبخت بشی...

نوشته : Anahid در ساعت 12:24 روز يكشنبه، 6 اسفند، 1385


مي‌گم: همه چي خوبه و سرجاشه.

مي‌گه: اينم از مرام و معرفت خداست كه لطفش شامل حال هممون مي‌شه.

مي‌گم: اما كتاب خدا دير ورق مي‌خوره. هي كش مي‌ياد، پيش نمي‌ره.

مي‌گه: عادت كردي غر بزني. كار تو گيرِ يه اشارشه. يه اشاره مخصوص.

فكر مي‌كنم. كجاي كارم ايراد داره؟!!!

نوشته : Anahid در ساعت 22:45 روز شنبه، 5 اسفند، 1385